تبليغاتX
حکمت
فرهنگی اجتماعی دینی سیاسی علمی
 پاسخ بجا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

روزى شخصى از ابن ابى یعلى قاضى از اهل كوفه ، سوال كرد: مقدارى از فضائل معاویه بن ابى سفیان را بگو.

او در پاسخ گفت : از فضائل معاویه اینكه  پدرش ابوسفیان با پیامبرصلى الله علیه وآله  جنگید، و خودش با وصى پیامبر یعنى على علیه السلام جنگید و مادرش هند؛ جگر عموى پیامبر حضرت حمزه را به دهان كشید تا بخورد

 و پسرش یزید سر مقدس امام حسین علیه السلام  را برید، چه فضیلتى بالاتر از این مى خواهى

 حكیم سنایى این حكایت را به شعر فارسى درآورده گوید:

داستان پسر هند مگر نشنیدى

كه از او و سه كس او به پیامبر چه رسید؟

پدر او، دندان پیمبر بشكست

مادر او جگر عم پیامبر بمكید

 خود بناحق ، حق داماد پیامبر بگرفت

پسر او سر فرزند پیمبر ببرید

 بر چنین قوم تو لعنت نكنى شرمت باد

لعن الله یزیدا و على آل یزید

منبع:         داستانهاى صاحبدلان      نویسنده : محمد محمدى اشتهاردى

|+| نوشته شده توسط حمید دانش آموز در پنجشنبه سوم بهمن 1387  |
 نمك خوردن و نمك دان شكستن

 بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 مرحوم حضرت آیة اللّه شهید محراب سید عبدالحسین دستغیب شیرازى رضوان اللّه تعالى علیه در كتاب شریفش نوشته : یك نفر حاجى مؤ منى كه از ارادتمندان به مرحوم حاج شیخ محمد تقى مجلسى رضوان الله تعالى علیه بود یك روز لوطیهاى محل دورش را مى گیرند و مى گویند امشب مى خواهیم بخانه تو بیائیم .

 حاجى از یك طرف مى ببیند اگر آنها بیایند با وسائل لهو ولعب مى آیند و مشغول فسق و فجور مى شوند از طرف دیگر اگر آنها را رد كند و جواب رد گوید چگونه با لوطیها طرف شود مرتبا برایش ‍ مزاحمت ایجاد میكنند ناچارا قبول میكند بعد هم سراسیمه خدمت مرحوم مجلسى پناهنده شده و گرفتاریش را ذكر مى كند.

 مرحوم مجلسى فكرى مى كند و مى فرماید: اشكالى ندارد بگو بیایند من هم مى آیم ، حاجى مجلسى مهیا میكند و شیخ مجلسى زودتر از لوطى ها وارد مى شود، لوطیها آمدند همین كه وارد خانه شدند دیدند مرحوم مجلسى در مجلس نشسته . لوطى باشى ناراحت شد الا ن عیش و لهو ولعب جلوى آقا نمى شود كرد و آقا موى دماغش شده با بودن اوهیچ كارى نمى شود كرد.

 اجمالا پیش خود خیال كرد حرفى بزند تا مرحوم مجلسى قهر كند برود و آنوقت آنها آزاد باشند. گفت : جناب آقا مگر راه و روش ‍ مالوطیها چه عیبى دارد كه بما اعتراض میكنند.

 

 مرحوم مجلسى فرمود: چه خوبى درشما هست كه آنرا مدح كنیم . گفت هزارها عیب داریم اما باز نمك شناسیم اگر نمك كسى را خوردیم دیگر به او خیانت نمى كنیم تا آخر عمر مان یادمان نمى رود، مرحوم مجلسى فرمود: این صفت خوبى است ولى آن را در شما نمى بینم .

  لوطى باشى گفت : در این اصفهان از هركس مى خواهى بپرس ؟ ببینید ما نمك چه كسى را خورده ایم كه به او بد كرده باشیم مرحوم مجلسى فرمود: خود من گواهى مى دهم كه شما همه نمك نشناسید آیا با خداى خود چه مى كنید، اى كسى كه نمك خدا را مى خورى و نمكدان مى شكنى ، این همه نعمت خدا را خوردن و استفاده كردن و این جور سركشى كردن و پیروى از هوای نفس كردن ؟! نمك خدا خوردن و نمك دان او را شكستن ...

این كلمات مرحوم مجلسى كه عین واقع و حقیقت بود در همه آنها اثر كرد، سرخجلت بزیر انداختند و هیچ سخن نگفتند سكوت مطلق ، پس از مدتى همه رفتند، صبح اول وقت لوطى باشى در خانه مرحوم مجلسى را كوبید مرحوم مجلسى در را بازكرد دید لوطى باشى است .

گفت : دیشب ما را آتش زدى ما را آگاه كردى ما را توبه ده چون از كرده هاى خود پشیمانیم 

منبع:        قصص التوابین یا داستان توبه كنندگان              نویسنده : على میرخلف زاده

|+| نوشته شده توسط حمید دانش آموز در پنجشنبه سوم بهمن 1387  |
 نماز شب نخوانده بود گریه مى كرد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 حجت الاسلام على محدّث زاده درباره پدرش مرحوم حاج شیخ عبّاس ‍ قمى (ره ) مى گوید:

یك روز صبح پدرم برخاست و شروع به گریه كردن نمود، از او پرسیدم : چرا اشك مى ریزید؟

 فرمود: براى این كه دیشب نماز شب نخواندم !

گفتم : پدر جان ! نماز شب كه مستحب است و واجب نیست ، شما كه ترك واجب نكرده اید و حرامى به جا نیاورده اید، چرا این طور نگرانید؟

 فرمود: فرزندم ! نگرانى من از این است كه من چه كرده ام كه باید توفیق نماز شب خواندن از من سلب شود؟

منبع:

داستانهاى شیرین از نماز شب

نویسنده : سید عبدالله حسینى

|+| نوشته شده توسط حمید دانش آموز در پنجشنبه سوم بهمن 1387  |
 آنان زیاددارند ، اما راضی نیستند

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛

اما خود نیز علت را نمی دانست.

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.

به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’

آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.

ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.

بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.

نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!

اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’

پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’

نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،

باید این  کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.

به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’

پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..

آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.

با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.

آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟

آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!

او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!

فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛

اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!

آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد

و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.

تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد

که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛

او فقط تا حد توان کار می کرد!!!

پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.

نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!

اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.
|+| نوشته شده توسط حمید دانش آموز در چهارشنبه دوم بهمن 1387  |
 
 
بالا