تبليغاتX
حکمت
فرهنگی اجتماعی دینی سیاسی علمی
 خدایا تشنه ام کن

بسم رب الحسین

السلام علیك یا اباعبدالله
خدا یا تشنه‌ام کن.
نه تشنه آب، که چو سیراب شدم از یادش می‌برم.
تشنه‌ام کن، تشنه شناختن و فهمیدن.
تشنه شناختن و فهمیدن عاشورا و کربلا.
کربلایی که مردان مردی ندای "هل من ناصر ینصرنی" امام  زمانشان را شنیدند و آن را لبیک گفتند و گرچه کم بودند، در آن سرزمین پر بلا عاشورا ساختند و جاودانه شدند.
عاشورایی که پس از آن سالها، هنوز شور است و عشق و شعور ...
و شراره‌هایی که تا "یوم الورود"  سرد نخواهد شد.
خدایا بفهمان به من ندای "هل من ناصر" ولی زمانم را تا شرمنده عاشورا و عاشورائیان نباشم.
خدایا زبانم را به لبیک گفتن ندای مردان عاشورا بچرخان تا در روز جزا، زبانم در کام نماند.
خدایا کربلا و عاشورایم را نشانم ده که برای هرکسی عاشورا و کربلایست و اگر نشناسم کربلا و عاشورای زمان خویش را، یا از اهل کوفه‌ام و در مقابل مردان عاشورا و یا از غافلان پشیمان بعد از عاشورا که پشیمانیشان ذره‌ای ارزش نداشت!
خدایا دلم را، فکرم را، عملم را، نگاهم را، راهم را، آینده‌ام را و مرگم را عاشورایی کن، که نیست راه نجاتی جز آن.

آمین یا رب العالمین

|+| نوشته شده توسط حمید دانش آموز در دوشنبه شانزدهم دی 1387  |
 خطبه حضرت زینب (سلام الله علیها)

پس از شهادت امام حسین ـ علیه السّلام ـ در روز دهم محرم سال 61 هـ .ق اهل بیت ـ علیهم السلام ـ و حرم امام به اسارت دشمن درآمدند. در بامداد دوازدهم محرم خاندان رسول اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ به رهبری زینب كبری ـ سلام الله علیها ـ و امام زین العابدین ـ علیه السّلام ـ از كربلا بطرف كوفه حركت كردند. پس از ورود به كوفه، و خوشحالی درباریان و ابن زیاد و گرفتن مراسمی به خاطره پیروزی، به طرف شام، محل استقرار یزید حركت نمودند. وقتی سر حسین ـ علیه السّلام ـ و یارانش و اسراء در مقابل یزید حاضر شدند، تشریفات درباری به همان فراوانی بارگاه ابن زیاد انجام شد.  « زحر بن قیس كه كاروان را به عنوان نماینده ابن زیاد هدایت می كرد سخنرانی طولانی ایراد كرد و در آن به شرح چگونگی شهادت امام حسین ـ علیه السّلام ـ و یارانش پرداخت.» سپس از میان مردم، بعضی ها نسبت به اسارت خاندان نبوت اعتراض كردند و یزید ساكت و جوابی نداد. وقتی بزرگان و سران اهل شام كه یزید به مناسبت پیروزی خود، دعوت كرده بود، حاضر شدند، اسراء و سرهای مقدس را نیز به مجلس آوردند. پس از درخواست مرد سرخ پوستی از اهل شام برای كنیزی گرفتن فاطمه دختر حسین ـ علیه السّلام ـ از یزید، و جلوگیری زینب ـ سلام الله علیها ـ از این كار و گفتگوهای تند بین یزید و ایشان و زدن چوب خیزران بر لبهای مبارك امام ـ علیه السّلام ـ بود كه حضرت زینب ـ سلام الله علیها ـ برخاست و خطبة‌ آتشینی ایراد كردند. متن عربی این خطبه كه در لهوف آمده است كه چنین است:
«
فقامت زینب بنت علی ـ علیه السّلام ـ و قالت: الحمد لله رب العالمین، و صلی الله علی محمد و آله اجمعین. صدق الله كذلك یقول: «ثم كان عاقبة الذین اساءا السوی ان كذبوا بآیات الله و كانوا بها یستهزؤون» (سورة روم، آیة 10). اظننت یا یزید ـ حیث اخذت علینا اقطار الارض و آفاق السماء فاصبحنا نساق كما تساق الاماء ـ ان بناء علی الله هواناً و بك علیه كرامة!! و ان ربك لعظیم خطرك عنده!! فشمغت بانفك و نظرت فی عطفك، جذلا مسرورا، حین رایت الدنیا لك مستوسقة، و الامور متسقة و حین صفالك ملكنا سلطاننا، فمهلا مهلا، انیست قول الله عزوجل: «و لا یحسبن الذین كفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم انما نملی لهم لیزدادوا اثما و لهم عذاب مهین» (سوره ‌آل عمران، آیة 178(.
امن العدل یابن الطلقاء تخدیرك اماء ك و نساءك و سوقك بنات رسول الله سبایا؟! قد هتكت ستورهن، و ابدیت وجوهَهُنَّ، تحدوبهن الاعداء من بلد الی بلد، و یستشرفهن اهل المنازل و المناهل، و یتصفح وجوههن القریب و البعید، و الدنی و الشریف، لیس معهن من رجالهن ولی، و لا من هماتهن حمی، و كیف ترتجی مراقبة من لفظ فوه اكباد الاذكیاء، و نبت لحمد بدماء الشهداء؟! و كیف یستظل فی ظللنا اهل البیت من نظر الینا بالشنف و الشنآن و الإحن و الاضغان؟! ثم تقول غیر متاثم و لامستعظم: فاهلوا استهلوا فرحا. ثم قالوا: یا یزید لا تشل.
منتحیاً علی ثنایا ابی عبدالله ـ علیه السّلام ـ سید شباب اهل الجنة تنكتها بمخصرتك. و كیف لا تقول ذلك، و قد نكات القرحة، و استاصلت الشافة، باداقتك دماء ذریة محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ و نجوم الارض من ‌آل عبدالمطلب؟! و تهتفُّ باشیاخك، زعمت انك تنادیهم! فلترون و شیكاً موردهم، و لتودن انك شللت و بكمت و لم تكن قلت ما قلت و فعلت ما فعلت. اللهم خذ بحقناه و انتقم ممن ظلمنا، و احلل غضبك بمن سفك دماءنا و قتل حماتنا. فوالله مافریت الاجلدك و لا حززت الا لحمك، و لتردن علی رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ بما تحملت من سفك دماء ذریتة و انتهكت من حرمته فی عترته و لحمته و حیث یجمع الله شملهم ویلم شعشهم و یاخذ بحقهم «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون» و حسبك بالله حاكماً، و بمحمد خصیماً و بجبرئیل ظهیراً، وسیعلم من سول لك و مكنك من رقاب المسلمین، بئس للظالمین بدلا و ایكم شر مكاناً و اضغف جنداً. و لئن جرت علی الدواهی مخاطبتك، انی لاستصغر و قدرك، و استعظم تقریعك و اسثتكثر توبیخك، لكن العیون عبری، و الصدور حری. الا فالعجب كل العجب لقتل حزب الله النجباء بحزب الشیطان الطلقاء، فهذه الایدی تنصح من دمائنا، و الافواه تتحلب من لحومنا، و تلك الجثث الطواهر الزواكی تتاهبها العواسل و تعفوها امهات الفواعل، و لئن اتخذتنا مغنماً لبقدنا و شیكا مغرما، حین لا تجد الا ما قدمت یداك، و ماربك بظلام للعبید، فالی الله المشتكی. و علیه المعول فكذكیدك، واسع سعیك، و ناصب جهدك فوالله لا تمعون ذكرنا، و لا تمیت وحینا، و لا تددك امرنا، و لا ترحض عنك عارها، و هل رایك الافندا و ایامك الاعددا، و جمعك الا بددا، یوم ینادی المناد، الا لعنة الله علی الظالمین، فالحمد لله الذی ختم لاولنا بالسعادة و المغفرة، و الاخرنا بالشهادة و الرحمة. و نسال اللدان یكمل لهم الثواب و یوجب لهم المزید، و یحسن علینا الخلافة، انه رحیم و دود. و حسبنا الله و نعم الوكیل.»
عین متن لهوف در كتاب ابو مخنف نیز وارد شده است و ترجمة آن از ابومخنف چنین است:
«زینب دختر علی بن ابی طالب ـ علیه السّلام ـ برخاست و گفت: » سپاس خدای را كه پروردگار جهانیان است و درود خدا بر پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله ـ و همة خاندان او باد. راست گفت خدای سبحانه كه فرمود: «سزای كسانی كه مرتكب كار زشت شدند زشتی است، آنان كه آیات خدا را تكذیب كردند و به آن ها استهزاء نمودند.» ای یزید آیا گمان می بری این كه اطراف زمین و ‌آفاق آسمان را بر ما تنگ گرفتی و راه چاره را بر ما بستی كه ما را به مانند كنیزان به اسیری برند، ما نزد خدا خوار و تو سربلند گشته و دارای مقام و منزلت شده ای، پس خود را بزرگ پنداشته به خود بالیدی، شادمان و مسرور گشتی كه دیدی دنیا چند روزی به كام تو شده و كارها بر وفق مراد تو می چرخد، و حكومتی كه حق ما بود در اختیار تو قرار گرفته است، آرام باش، آهسته تر. آیا فراموش كرده ای قول خداوند متعال را «گمان نكنند آنان كه كافر گشته اند این كه ما آنها را مهلت می دهیم به نفع و خیر آنان است، بلكه ایشان را مهلت می دهیم تا گناه بیشتر كنند و آنان را عذابی باشد دردناك»
آیا این از عدالت است ای فرزند بردگان آزاد شده (رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ ) كه تو، زنان و كنیزگان خود را پشت پرده نگه داری ولی دختران رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ اسیر باشند؟ پرده حشمت و حرمت ایشان را هتك كنی و صورتهایشان را بگشایی، دشمنان آنان را شهر به شهر ببرند، بومی و غریب چشم بدانها دوزند، و نزدیك و دور و وضیع و شریف چهرة آنان را بنگرند در حالی كه از مردان و پرستاران ایشان كسی با ایشان نبوده و چگونه امید می رود كه مراقبت و نگهبانی ما كند كسی كه جگر آزادگان را جویده و از دهان بیرون افكنده است، و گوشتش به خون شهیدان نمو كرده است). كنایه از این كه از فرزند هند جگر خوار چه توقع می توان داشت) چگونه به دشمنی با ما نشتابد آن كسی كه كینه ما را از بدر و احد در دل دارد و همیشه با دیدة بغض و عداوت در ما می نگرد. آن گاه بدون آن كه خود را گناهكار بدانی و مرتكب امری عظیم بشماری این شعر می خوانی:
فاهلوا و استهلوا فرحاً ثم قالوا یا یزید لا تشل
و با چوبی كه در دست داری بر دندانهای ابو عبدالله ـ علیه السّلام ـ سید جوانان اهل بهشت می زنی. چرا این شعر نخوانی حال آن كه دل های ما را مجروح و زخمناك نمودی و اصل و ریشة ما را با ریختن خون ذریة رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ و ستارگان روی زمین از آل عبدالمطلب بریدی، آن گاه پدران و نیاكان خود را ندا می دهی و گمان داری كه ندای تو را می شنوند. زود باشد كه به آنان ملحق شوی و آرزو كنی كاش شل و گنگ بودی نمی گفتی آنچه را كه گفتی و نمی كردی آنچه را كردی. بارالها بگیر حق ما را و انتقام بكش از هر كه به ما ستم كرد و فرو فرست غضب خود را بر هر كه خون ما ریخت و حامیان ما را كشت. ای یزید! به خدا سوگند نشكافتی مگر پوست خود را، و نبریدی مگر گوشت خود را و زود باشد كه بر رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ وارد شوی در حالتی كه بر دوش داشته باشی مسئولیت ریختن خون ذریة او را، و شكستن حرمت عترت و پاره تن او را، در هنگامی كه خداوند جمع می كند پراكندگی ایشان را، و می گیرد حق ایشان را «و گمان مبر آنان را كه در راه خدا كشته شدند مردگانند، بلكه ایشان زنده اند و نزد پروردگار خود روزی می خورند.» و كافی است تو را خداوند از جهت داوری و كافی است محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ تو را برای مخاصمت و جبرئیل برای یاری او و معاونت.
و بزودی آن كس كه كار حكومت تو را فراهم ساخت و تو را بر گردن مسلمانان سوار نمود، بداند كه پاداش ستمكاران بد است و در یابد كه مقام كدام یك از شما بدتر و یاور او ضعیف تر است. و اگر مصایب روزگار مرا بر آن داشت كه با تو مخاطبه و تكلم كنم ولی بدان قدر تو را كم می كنم و سرزنش تو را عظیم و توبیخ تو را بسیار می شمارم، این جزع و بی تابی كه می بینی نه از ترس قدرت و هیبت توست، لكن چشمها گریان و سینه ها سوزان است. چه سخت و دشوار است كه نجیبانی كه لشكر خداوندند به دست طلقاء (آزاد شدگان) كه حزب شیطانند، كشته گردند و خون ما از دستهایشان بریزد، و دهان ایشان از گوشت ما بدوشد و آن جسد های پاك و پاكیزه را گرگهای بیابان سركشی كنند، و كفتارها در خاك بغلطانند (كنایه از غربت و بی كسی آنها). ای یزید! اگر امروز ما را غنیمت خود دانستی زود باشد كه این غنیمت موجب غرامت(ضرر) تو گردد در هنگامی كه نیابی مگر آنچه را كه از پیش فرستاده ای، و نیست خداوند بر بندگان ستم كننده، به خدا شكایت می كنیم و بر او اعتماد می نماییم.
ای یزید! هر كید و مكر كه داری بكن، هر كوشش كه خواهی بنمای، هر جهد كه داری به كار گیر، به خدا سوگند هرگز نتوانی نام و یاد ما را محو كنی، وحی ما را نتوانی از بین ببری، به نهایت ما نتوانی رسید، هرگز ننگ این ستم را از خود نتوانی زدود، رای توست و روزهای قدرت تو اندك و جمعیت تو رو به پراكندگی است،‌در روزی كه منادی حق ندا كند كه لعنت خدا بر ستمكاران باد.
سپاس خدای را كه اول ما را به سعادت و مغفرت ثبت كرد و آخر ما را به شهادت و رحمت فائز گرداند، از خدا می خواهیم كه ثواب آنها را كامل كند و بر ثوابشان بیفزاید، و برای ما نیكو خلف و جانشین باشد، كه اوست خداوند رحیم و پروردگار ودود، و ما را كافی در هر امری و نیكو وكیل است.

|+| نوشته شده توسط حمید دانش آموز در شنبه چهاردهم دی 1387  |
 روزی شیطان از کارهای خود پشیمان شد و .....

بنام خدا

به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود. ولی در میان آنها یكی كه بسیار كهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
كسی از او پرسید: «این وسیله چیست؟»

شیطان پاسخ داد: «این نومیدی و افسردگی‌ست.»

آن مرد با حیرت گفت: «چرا این قدر گران است؟»

شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: «چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بكنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به كار برده‌ام. به همین دلیل این قدر كهنه است.

راست گفته‌اند كه شیطان دو ترفند اساسی دارد كه یكی از آنها نومید كردن ماست. به این طریق دست كم مدتی نمی‌توانیم برای دیگران خدمتی انجام دهیم و مفید باشیم. ترفند شیطانی دیگر تردید افكندن در وجود ماست، تا رشتة ایمانمان كه ما را به خدا متصل می‌كند، گسسته شود.

پس مراقب باشید كه فریب این دو ترفند را نخورید!

|+| نوشته شده توسط حمید دانش آموز در شنبه چهاردهم دی 1387  |
  فضل خدا

کی میتونه همه اعمالشو تو یه کفه ترازو بذاره فقط یکی از نعمتهایی که خدا بهش عنایت کرده رو کفه دیگه بذاره. بعد بگه این نعمته، مقابلش این اعماله.

لذا روایت داریم بنده رو میارن موقف قیامت ، خدا میپرسه چی آوردی؟ اول بیچاره به خودش می نازه نمازا رو رو می کنه، نماز شبها رو رو می کنه. روزه های مستحبی، کارای خیری که کرده.

خب!دیگه چی داری؟؟

خدایا هرچی داشتم رو کردم دیگه هیچی ندارم. خدا می فرماید: اگه اعمالت را بخوام با یکی از نعمتهایی که بهت دادم  برابری کنم، اگه برابر شد خودت برو سمت بهشت؛ اما اگه برابری نکرد سرتو بنداز پایین برو . دیگه پهلوی من هی اعمالتو رو نکنی.

دستور می رسه نعمت یکی از چشمهایی که بهش دادم رو بذارید کفه ترازو. اینقدر سنگینی می کنه که اعمالش سوخت میشه میره ، هیچی نمی مونه. ندا می رسه دیگه چی داری؟

سرشو پایین میندازه میگه خدایا یه ریسمان محکم واسم مونده. خدایا من به فضل تو امیدوار بودم. می دونستم اگه اعمالم به دردم نخوره عنایت تو به دردم خواهد خورد . یا خدا

|+| نوشته شده توسط حمید دانش آموز در شنبه هفتم دی 1387  |
 حکایت

در زمانهای قدیم ، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده ورودی شهر قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند ، خودش را جایی مخفی کرد . بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند .

بسیار ی هم غرو لند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد . حاکم این شهر عجب مرد بی عر ضه ای است و ..... با وجود این هیچکس تخته سنگ را از وسط جاده بر نمی داشت .

نزدیک غروب ، یک روستایی که بارالاغش هیزم و پشت خودش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک سنگ که شد ، بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد .

ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده شده بود . کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد . پادشاه در آن یادداشت نوشته بود : هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد .

|+| نوشته شده توسط حمید دانش آموز در شنبه هفتم دی 1387  |
 e - book
 

بزودی:  

هر هفته یک کتاب الکترونیکی در این پایگاه قرار خواهد گرفت . (درخواست های خود را برایمان بفرستید . پایگاه حکمت )

|+| نوشته شده توسط محمد صادق عظیمی فر در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 
 
بالا