تبليغاتX
حکمت
فرهنگی اجتماعی دینی سیاسی علمی
 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

|+| نوشته شده توسط حمید دانش آموز در دوشنبه هشتم تیر 1388  |
 جاي پا

خواب دیده بود ، در ساحل دریا و در حال قدم زدن با خدا. روبه رو در پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی اش به نمایش در می آمد. متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرورفته است . یکی جای پای او و دیگری جای پای خدا.
وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش در آمد، متوجه شد که خیلی اوقات در مسیر زندگی او فقط یک جای پا بود. همچنین متوجه شد که آن اوقات سخت ترین وناراحت کننده ترین لحظات زندگی اوبوده است.
این واقعاً او را رنجاند و از خدا درباره آن سوال کرد : خدایا تو گفته بودی چنانچه تصمیم بگیرم که با تو باشم ، همیشه همراه من خواهی بود . ولی من متوجه شدم که در بدترین شرایط زندگیم فقط یک جای پاست ، نمی فهمم چرا در موقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشته ام مرا تنها گذاشته ای ؟!!!
خدا پاسخ داد :فرزند عزیز و گرانقدر من ، تو رادوست دارم و هیچ وقت تنهایت نمی گذارم . وقتی تو فقط یک جای پا می بینی ، من تو را به دوش گرفته بودم.

|+| نوشته شده توسط حمید دانش آموز در دوشنبه هشتم تیر 1388  |
 معجزه
سارا، دختر کوچولوي شش ساله، از پدر ومادرش شنيد که برادر کوچکترش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند  . سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي شش ساله شود. بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را روي شيشه پيشخوان ريخت. داروساز  رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟

دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!

دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.

چشمان دخترک پر از اشک شد. در حالي که پولهايش را جمع مي کرد گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟

مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟

دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. فقط 5 دلار. مرد لبخنـدي زد و گفت: فکـر مي کنم  اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد! بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.

آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود. فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار که دختر کوچولوي شما قبلا پرداخت کرده!

 

  نتيجه گيری فلسفی: معجزه خود پديد خواهد آمد از بطن پايبندی و ايمان به چيزی که می خواهيم. وظيفه ما اين نيست که چگونه را دريابيم.

نتيجه گيری ادبی:  کار ما نيست شناسايی راز  گل سرخ

|+| نوشته شده توسط حمید دانش آموز در دوشنبه هشتم تیر 1388  |
 اين الرجبيون

بسم رب الرجبيون

 ماه مبارک رجب آمده تا دلهای مجذوب را به ميهمانی شعبان ببرد.

رجب واقعاً ماه خداست. ماهی که تلنگری به دلت ميخورد که معبودت را چگونه می پرستی و....

خوشا به حال آنانکه رجب را از پيشگاه معبود شروع کردند و به سوی نور شتافتند

هلال ماه رجب، زندگي و تولـدي دوباره رابـه عاشقان نويد مي دهد. ماه رجـب فصل جديدي در كتاب زندگي مي گشايد كه از عطر دلانگيز نيايش سرشار است. پيامبر رحمت (صلي الله عليه و آله) با ديدن هلال ماه مبارك رجب، دست به دعا بر مي داشت و پس از حمد و ثناي الهي، سي بار تكبير و لااله الااللّه مي گفت و مي فرمود: ماه رجب، ماه استغفار براي امت من است. در اين ماه بسيارطلب آمرزش كنيد كه خداوند آمرزنده مهربان است

 در ماه رجب فرشته اي تا صبح اينگونه ندا مي دهد: خوشا به حال رجبيّون، خوشا به حال آنان كه والايي ماه رجب رادريافته اند، خوشا به حال آنان كه از بركت ماه رجب نصيبي اندوخته اند.

 پوينده طريق بندگی و سالك راه ملكوت و رهسپار وادی معرفت و چشم انتظار بهار طاعت و مشتاق دعا و مناجات و مسئلت كه شير روز و زاهدی در دل ظلمت استو با اقليم توحيد آشنايی دارد و از جام محبت و دلدادگی جرعه هايی جانبخش نوشيده وطالب قرب، كرامت، تعالی و فضيلت می باشد گاه رسيدن پر بركت سال همچون رجب، شعبان و رمضان همچونانسان هايی تشنه و مشتاق در انتظار گمشده آشنای خود در اين مواقع بسر می برد تا ازآب گوارا و نوشين حيات و معنويت سيراب شده و روح و روان خود را جانی نوين و طيب وطاهر ببخشد و با نظافت خانه دل و آراستن درون، خود را برای ميهمانی خدا و درك ليله القدرماه مبارك مهيا كند.

آنان كه در وادی مراقبه و شهود در محضر خدای متعال گام برمی دارند چه خوب قدر چنين ايامی را می دانند و بسيار سخت تر و هوشيارتر و جدی تر از دنياطلبان، به دنبال آن هستند تا مبادا سودی فانی و متاعی ارزانی از اين نشئه از دستشان بيرون رود، مراقبند تا نكند نفعی باقی و تجارتی راقی برای آخرت، از كفشان ربوده گردد كه زيان و نقصان را در اين می بينند.

بر كسی كه می خواهد به تصفيه درون بپردازد لازم است كه برای دستيابی به خرسندی خداوند تمامی توش و توان خود را به كار گيرد و برای خالص نمودن اعمال واحوال خويش و مصون نگه داشتن آنها از هر گزندی، در ايام ماه رجب مبادرت ورزد كه اگر بندهای به اندك عملی به اين شيوه و با اين خصوصيات توفيق يابد او را كفايت می كند، زيراپاداشی كه پروردگار برای عمل ناب و عاری از آلودگی خودخواهی و شرك و نفاق، در نظرگرفته از حساب و شماره بيرون است.

از امام صادق(ع) نقل شده كه پیامبر ختمی مرتبت، حضرت محمد مصطفی (ص)فرمود:

ماه رجب، ماه خداست در غايت حرمت و فضيلت.

 اگر کسي روزی از اين ماه را روزه بگيرد خدای را خشنود و شعله غضب الهي را خاموش نموده است و دري از درهاي جهنم به روي او بسته مي شود. رجب ماه استغفار امت من است، پسدر اين ماه طلب آمرزش كنيدكه خداوند آمرزنده و مهربان است ورجب را ((اصب)) می گويند زيراكه رحمت خداوند در اين ماه بر امت من بسيار ريخته می شود، پس بسيار بگوئيد استغفر الله و اسئله التوبه.

 التماس دعا

|+| نوشته شده توسط حمید دانش آموز در دوشنبه هشتم تیر 1388  |
  حقیقت
   

 همیشه فکر می کردم چون گرفتاریم به خدا نمی رسیم ، ولی نه ، چون به خدا نرسیدیم  گرفتاریم .

|+| نوشته شده توسط حمید دانش آموز در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388  |
 پاسخ بجا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

روزى شخصى از ابن ابى یعلى قاضى از اهل كوفه ، سوال كرد: مقدارى از فضائل معاویه بن ابى سفیان را بگو.

او در پاسخ گفت : از فضائل معاویه اینكه  پدرش ابوسفیان با پیامبرصلى الله علیه وآله  جنگید، و خودش با وصى پیامبر یعنى على علیه السلام جنگید و مادرش هند؛ جگر عموى پیامبر حضرت حمزه را به دهان كشید تا بخورد

 و پسرش یزید سر مقدس امام حسین علیه السلام  را برید، چه فضیلتى بالاتر از این مى خواهى

 حكیم سنایى این حكایت را به شعر فارسى درآورده گوید:

داستان پسر هند مگر نشنیدى

كه از او و سه كس او به پیامبر چه رسید؟

پدر او، دندان پیمبر بشكست

مادر او جگر عم پیامبر بمكید

 خود بناحق ، حق داماد پیامبر بگرفت

پسر او سر فرزند پیمبر ببرید

 بر چنین قوم تو لعنت نكنى شرمت باد

لعن الله یزیدا و على آل یزید

منبع:         داستانهاى صاحبدلان      نویسنده : محمد محمدى اشتهاردى

|+| نوشته شده توسط حمید دانش آموز در پنجشنبه سوم بهمن 1387  |
 نمك خوردن و نمك دان شكستن

 بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 مرحوم حضرت آیة اللّه شهید محراب سید عبدالحسین دستغیب شیرازى رضوان اللّه تعالى علیه در كتاب شریفش نوشته : یك نفر حاجى مؤ منى كه از ارادتمندان به مرحوم حاج شیخ محمد تقى مجلسى رضوان الله تعالى علیه بود یك روز لوطیهاى محل دورش را مى گیرند و مى گویند امشب مى خواهیم بخانه تو بیائیم .

 حاجى از یك طرف مى ببیند اگر آنها بیایند با وسائل لهو ولعب مى آیند و مشغول فسق و فجور مى شوند از طرف دیگر اگر آنها را رد كند و جواب رد گوید چگونه با لوطیها طرف شود مرتبا برایش ‍ مزاحمت ایجاد میكنند ناچارا قبول میكند بعد هم سراسیمه خدمت مرحوم مجلسى پناهنده شده و گرفتاریش را ذكر مى كند.

 مرحوم مجلسى فكرى مى كند و مى فرماید: اشكالى ندارد بگو بیایند من هم مى آیم ، حاجى مجلسى مهیا میكند و شیخ مجلسى زودتر از لوطى ها وارد مى شود، لوطیها آمدند همین كه وارد خانه شدند دیدند مرحوم مجلسى در مجلس نشسته . لوطى باشى ناراحت شد الا ن عیش و لهو ولعب جلوى آقا نمى شود كرد و آقا موى دماغش شده با بودن اوهیچ كارى نمى شود كرد.

 اجمالا پیش خود خیال كرد حرفى بزند تا مرحوم مجلسى قهر كند برود و آنوقت آنها آزاد باشند. گفت : جناب آقا مگر راه و روش ‍ مالوطیها چه عیبى دارد كه بما اعتراض میكنند.

 

 مرحوم مجلسى فرمود: چه خوبى درشما هست كه آنرا مدح كنیم . گفت هزارها عیب داریم اما باز نمك شناسیم اگر نمك كسى را خوردیم دیگر به او خیانت نمى كنیم تا آخر عمر مان یادمان نمى رود، مرحوم مجلسى فرمود: این صفت خوبى است ولى آن را در شما نمى بینم .

  لوطى باشى گفت : در این اصفهان از هركس مى خواهى بپرس ؟ ببینید ما نمك چه كسى را خورده ایم كه به او بد كرده باشیم مرحوم مجلسى فرمود: خود من گواهى مى دهم كه شما همه نمك نشناسید آیا با خداى خود چه مى كنید، اى كسى كه نمك خدا را مى خورى و نمكدان مى شكنى ، این همه نعمت خدا را خوردن و استفاده كردن و این جور سركشى كردن و پیروى از هوای نفس كردن ؟! نمك خدا خوردن و نمك دان او را شكستن ...

این كلمات مرحوم مجلسى كه عین واقع و حقیقت بود در همه آنها اثر كرد، سرخجلت بزیر انداختند و هیچ سخن نگفتند سكوت مطلق ، پس از مدتى همه رفتند، صبح اول وقت لوطى باشى در خانه مرحوم مجلسى را كوبید مرحوم مجلسى در را بازكرد دید لوطى باشى است .

گفت : دیشب ما را آتش زدى ما را آگاه كردى ما را توبه ده چون از كرده هاى خود پشیمانیم 

منبع:        قصص التوابین یا داستان توبه كنندگان              نویسنده : على میرخلف زاده

|+| نوشته شده توسط حمید دانش آموز در پنجشنبه سوم بهمن 1387  |
 نماز شب نخوانده بود گریه مى كرد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 حجت الاسلام على محدّث زاده درباره پدرش مرحوم حاج شیخ عبّاس ‍ قمى (ره ) مى گوید:

یك روز صبح پدرم برخاست و شروع به گریه كردن نمود، از او پرسیدم : چرا اشك مى ریزید؟

 فرمود: براى این كه دیشب نماز شب نخواندم !

گفتم : پدر جان ! نماز شب كه مستحب است و واجب نیست ، شما كه ترك واجب نكرده اید و حرامى به جا نیاورده اید، چرا این طور نگرانید؟

 فرمود: فرزندم ! نگرانى من از این است كه من چه كرده ام كه باید توفیق نماز شب خواندن از من سلب شود؟

منبع:

داستانهاى شیرین از نماز شب

نویسنده : سید عبدالله حسینى

|+| نوشته شده توسط حمید دانش آموز در پنجشنبه سوم بهمن 1387  |
 آنان زیاددارند ، اما راضی نیستند

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛

اما خود نیز علت را نمی دانست.

روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.

به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’

آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.

ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.

بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.

نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!!

اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.’

پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’

نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،

باید این  کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.

به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’

پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..

آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.

با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.

آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟

آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!

او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!

فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛

اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!

آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد

و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.

تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد

که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛

او فقط تا حد توان کار می کرد!!!

پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.

نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!

اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.
|+| نوشته شده توسط حمید دانش آموز در چهارشنبه دوم بهمن 1387  |
 خدایا تشنه ام کن

بسم رب الحسین

السلام علیك یا اباعبدالله
خدا یا تشنه‌ام کن.
نه تشنه آب، که چو سیراب شدم از یادش می‌برم.
تشنه‌ام کن، تشنه شناختن و فهمیدن.
تشنه شناختن و فهمیدن عاشورا و کربلا.
کربلایی که مردان مردی ندای "هل من ناصر ینصرنی" امام  زمانشان را شنیدند و آن را لبیک گفتند و گرچه کم بودند، در آن سرزمین پر بلا عاشورا ساختند و جاودانه شدند.
عاشورایی که پس از آن سالها، هنوز شور است و عشق و شعور ...
و شراره‌هایی که تا "یوم الورود"  سرد نخواهد شد.
خدایا بفهمان به من ندای "هل من ناصر" ولی زمانم را تا شرمنده عاشورا و عاشورائیان نباشم.
خدایا زبانم را به لبیک گفتن ندای مردان عاشورا بچرخان تا در روز جزا، زبانم در کام نماند.
خدایا کربلا و عاشورایم را نشانم ده که برای هرکسی عاشورا و کربلایست و اگر نشناسم کربلا و عاشورای زمان خویش را، یا از اهل کوفه‌ام و در مقابل مردان عاشورا و یا از غافلان پشیمان بعد از عاشورا که پشیمانیشان ذره‌ای ارزش نداشت!
خدایا دلم را، فکرم را، عملم را، نگاهم را، راهم را، آینده‌ام را و مرگم را عاشورایی کن، که نیست راه نجاتی جز آن.

آمین یا رب العالمین

|+| نوشته شده توسط حمید دانش آموز در دوشنبه شانزدهم دی 1387  |
 
 
بالا